خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم

و چه روياهايي!
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

دل خراب من ازین خرابتر نمی شود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند

ساده است نوازش سگي ولگرد، شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي ميرود و گفتن اينكه سگ من نبود...
ساده است ستايش گلي، چيدن، و از ياد بردن آنكه گلدان را آب بايد داد...
ساده است بهرهجويي از انساني، دوست داشتنش، بي احساس عشقي، او را به خود وانهادن و گفتن كه ديگر نميشناسمش...
ساده است لغزشهاي خود را شناختن، با ديگران زيستن به حساب ايشان، و گفتن كه من اينچنينيام...
ساده است كه چگونه ميزيايم...
باري، زيستن، سخت ساده است! و پيچيده نيز هم...!
|
|
POWERED BY BLOGFA.ir |
|