تبليغاتX
من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟
 
 

خاک بر فرق اعتبار کنم

خنده بر وضع روزگار کنم

  نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:47  توسط فائزه سوداگری  | 

و چه روياهايي!
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد

دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 20:23  توسط فائزه سوداگری  | 

دل خراب من ازین خرابتر نمی شود

که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند

  نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 13:15  توسط فائزه سوداگری  | 


ساده است نوازش سگي ولگرد، شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي مي‌رود و گفتن اينكه سگ من نبود...

ساده است ستايش گلي، چيدن، و از ياد بردن آنكه گلدان را آب بايد داد...

ساده است بهره‌جويي از انساني، دوست داشتنش، بي احساس عشقي، او را به خود وانهادن و گفتن كه ديگر نمي‌شناسمش...

ساده است لغزشهاي خود را شناختن، با ديگران زيستن به حساب ايشان، و گفتن كه من اين‌چنيني‌ام...

ساده است كه چگونه مي‌زي‌ايم...

باري، زيستن، سخت ساده است! و پيچيده نيز هم...!  

 مارگوت بيكل

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 8:46  توسط فائزه سوداگری  | 
 

دیروز، شکست!

 

  نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 11:17  توسط فائزه سوداگری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.ir